آرزو دارم دست رهبر را ببوسم

سردار شهیدحاج سعید قهاری

آرزو دارم دست رهبر را ببوسم
احمد كوچولوي خودمان (فرزند شهيد) يك ماه از شهادت بابا گذشته بود، كه يكبار روي دفترش خوابش برده بود. دفترش را برداشتم نگاه كردم ديدم كه يك چيزي نوشته بود، كه خيلي جالب بود.
نوشته اش اين بود :" من ميخواهم پاسدار بشوم و تا آخر جانم بجنگم و در نيروي زميني بروم و تا درجه اي بروم كه در ايران معروف شوم و ايران را سربلند كنم . من آرزو دارم دست رهبر را ببوسم . من وقتي بزرگ شدم ميخواهم از سپاه دست خالي نروم و ميخواهم با شهادت بروم . من زن چادري براي ازدواج ميگيرم و سه بچه از خدا ميخواهم.من اسم دخترم را آزاده و اسم پسرم را ابولفضل و حسين ميگذارم و نميخواهم زياد پولدار و زياد فقير بشوم ."
اين خيلي جالب است كه يك بچه چهارم ابتدايي چه چيزهايي در ذهنش بوده. من اين جملات را ميخواندم و به ياد بابام مي افتادم . اينكه بابا خيلي علاقه به حضرت ابالفضل(ع) وامام حسين(ع) داشت و بارها داستان هايي راجع به ائمه(عليهم السلام) تعريف ميكرد.

(نقل از فاطمه، دختر شهيد)

قابل توجه بعضی ها ...


داشتیم می رفتیم جایی که پیچیدم توی خیابون یه طرفه

زد روی پام و گفت: داری گناه می کنی ها!

توی جمهوری اسلامی این کار خلاف قانونه

قانون هم که رعایت نکنی گناه کردی

عین اینکه نمازت قضا بشه

هیچ فرقی نداره!!!

                    خاطره ای از زندگی شهید دکتر محمد علی رهنمون

                    منبع: " کتاب یادگاران " شهید رهنمون " صفحه ۳۸

گوش به فرمان مادر...

http://www.uploadax.com/images/95024521864073751620.jpg

شهید رو گذاشتند توی قبر و کفن رو باز کردند

مادرش که اومد نفسی کشید و گفت:

پسرم! تو رو قسم به علی اکبر امام حسین علیهما سلام یه بار دیگه چشمات رو باز کن

و چشمای شهید برای چند لحظه باز شد

سنت حسنه..

http://www.uploadax.com/images/54774508429842086130.jpg

از همه زودتر می یومد جلسه

تا بقیه برسند دو رکعت نماز می خوند

یکبار بعد از جلسه کشیدمش کنار و پرسیدم :

نماز قضا می خونی؟

گفت: نه!نماز می خونم که جلسه به یه جایی برسه

همینطور حرف روی حرف تلنبار نشه

                                 خاطره ای از زندگی سردار شهید مهدی زین الدین

رفتار علوی

http://upload7.ir/images/19716659388246728680.jpg

یه افسر عراقی اسیر شده بود و به شدت نیاز به خون داشت

چند تا بچه بسیجی آستین هاشون رو بالا زده بودند تا بهش خون بدهند

اما افسر عراقی می گفت شما فارس ها نجس هستید ، خونتون رو نمی خوام

بچه ها هم وقتی دیدند راضی نمیشه آستین ها رو پایین آوردند

شهید مهدی باکری از راه رسید

قضیه رو که شنید ، خندید و گفت:

ما انسانیم ... بعد با زور به افسر عراقی خون تزریق کردیم...

آدرس خونه ...

http://upload7.ir/images/78703572593903258544.jpg

یه بسیجی شیفته ی فرهاد شده بود

به فرهاد گفت: میشه آدرس خونه ات رو بدی تا بهت سر بزنم؟

فرهاد خندید و گفت: بنویس!

شیراز ... دارالرحمه ... قطعه شهدا ... ردیف فلان ... پلاک فلان...

... بعد از شهادت فرهاد رفتم سر مزارش

دقیقا همون آدرسی بود که قبل از شهادت به بسیجی داد

                              

بچه های فاطمه سلام الله علیها


http://upload7.ir/images/40906580441152654855.jpg

تا وارد اتاقش شدم از خواب پرید

عرق به پیشانی اش نشسته بود

گفتم: چی شده داداش؟

گفت: «یک ساعت بود با حضرت زهرا سلام الله علیها حرف میزدم.»

گفت:« فقط از خدا می خوام روز شهادت بی بی سلام الله علیها شهید بشم»

روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها داشت نماز صبح می خوند

توی قنوت نماز بود که ترکش پهلویش رو شکافت...

                                         خاطره ای از زندگی شهید علیرضا هاشم نژاد

 پیدا شدن شهیدبا توسل به امام رضاعلیه السلام

آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريح مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.

شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

 

از خاطرات برادران تفحص

【【 شهـــادت یک لباس تک سایز است】】


صادق به آقامرتضے گفت:


باب شهادت هم دیگر بسته شد

جنگ تمام شده بود

ولی آوینــے جواب داد:

این‌طور نیست،


【【 شهـــادت یک لباس تک سایز است 】】



هر وقت و هر زمان اندازه‌ات را به لبــاس شهادت رساندے

هر جا كه باشی با شهـــادت از دنیــــــا میروے

صادق گنجے را چندماه بعد وهابیون توے لاهور تـرور كردند

رایزن فرهنگے ایران بود

یک سال بعد هم آقامرتضے رفت

خودشان را اندازه ی لباس شهــادت كرده بودند !



ای اهل حرم میر علمدار نیامد.علمدار نیامد...

         

اومدگفت:خیلی دلم گرفته. روضه میخونی؟ شاید دیگه فرصت نباشه!

گفتم : برو شب عملیاته!خیلی کار دارم!

رفت و با دوستش برگشت! اصرار که فقط چند دقیقه!

سه تایی نشستیم

گفتم:چه روضه ای؟

گفت:دلم هوای عباس (ع) کرده!

منم شروع کردم!

ای اهل حرم میر علمدار نیامد.علمدار نیامد...
سقای حرم سید و سالار نیامد.علمدار نیامد...


کلی وقت با همین دو بیت گریه کردند. رهاشون کردم به حال خودشون!

عملیات با رمز یا ابالفضل العباس شروع شد...

بیسیم زدم وضعیتشو بپرسم..

گفتند:

چند لحظه قبل شهید شد با دست بریده...

شیرینی زندگی

http://www.uploadtak.com/images/w9288_az.jpg

جعبه ی شیرینی رو گرفتم جلوش

یکی برداشت و گفت:

می تونم یکی دیگه بردارم؟

گفتم : البته سید جان ، این چه حرفیه؟

برداشت ، ولی هیچ کدوم رو نخورد

 

کار همیشگی اش بود

هرجا غذای خوشمزه ، یا شیرینی و شکلات تعارفش می کردند ، برمی داشت

اما نمی خورد

می گفت : می برم با خانوم و بچه هام می خورم ، شما هم این کار رو انجام بدید

اینکه آدم شیرینی های زندگیش رو با زن و بچه اش تقسیم کنه ، خیلی تو زندگیش تاثیر میذاره

 

                                     خاطره ای از زندگی شهید سید مرتضی آوینی

                                     منبع: کتاب دانشجویی " شهید آوینی " ، صفحه21

ماجرایی جالب و خواندنی از شهید مطهری ره و راننده هتاک


  ماجرایی جالب و خواندنی از شهید مطهری ره و راننده هتاک شما موقع هتاکی دیگران چه میکنید؟گروه مطالعات اخلاق و تربیت دفتر امور تربیت اخلاقی معاونت تهذیب حوزه های علمیه سراسر کشور ماجرایی جالب و خواندنی از شهید مطهری ره و راننده هتاک

شما موقع هتاکی دیگران چه میکنید؟

 تأثیرگذاری حداکثری استاد شهید مطهری در جنبه‌های مختلف، به ویژه در حوزه فردی و فکری اشخاص، امری غیر قابل کتمان است و بازگویی خاطراتی از این استاد شهید، مؤید این مطلب خواهد بود؛ براین اساس، همزمان با دهه کرامت و ایام ولادت با سعادت حضرت علی‌بن موسی‌الرضا‌(ع)، خاطره‌ای از استاد شهید تحت عنوان «شهید مطهری و راننده هتاک و عنایت امام رضا‌(علیه السلام)» تقدیم مخاطبان ارجمند می‌گردد.

حاج حسن مطهری برادر کوچک شهید مطهری نقل می‌کند که تابستان سال 1339 ایشان یک هفته ای در فریمان بودند و بعد تصمیم گرفتند که به مشهد رفته و از آنجا به تهران برگردند. اخوی بزرگ یک ماشین جیپ داشت. گفت بیایید با همین ماشین برویم. آقای مطهری قبول نکردند و گفتند "چون گواهینامه ندارند، با تاکسی برویم". من رفتم ببینم برای مشهد ماشین هست یا نه. آن زمان تاکسی هایی بود به نام پابدا ساخت روسیه. من با یکی دیگر از اقوام به جایی که محل سوار کردن مسافر بود، رفتیم. دیدیم یک ماشین برای مشهد ایستاده است. راننده پایش می‌لنگید، به همین خاطر به «محمد لنگ» معروف بود. گفتم محمد آقا! یک نفر جا دارید؟ گفت: بله. زود بیایید می خواهیم حرکت کنیم. دو زن و یک مرد هم عقب نشسته بودند.

آمدم منزل و با شهید مطهری به آنجا رفتیم و به راننده گفتم: مسافر مشهد ایشان است. تا این جمله را گفتم، با لهجه غلیظ فریمانی گفت: «اوه! آخوند برای ما آوردی؟! آخوند آمد و نیامد دارد. اگر آخوند سوار کنم یا ماشینم چپ می کند، یا موتورش می سوزد!». بلافاصله پشت ماشین نشست و راه افتاد و رفت. من و فرد همراهم که از این حرف او خیلی عصبانی شده بودیم، سریع سوار جیپمان شدیم و تعقیبش کردیم. وقتی به پمپ بنزین رسید و نگه داشت که بنزین بزند، تا از ماشین پیاده شد من از پشت سر گرفتمش و فرد همراه من او را کتک زد. راننده بیچاره دیگر بنزین نزد و از همانجا برگشت و به شهربانی رفت تا از ما شکایت کند. ما هم برگشتیم و رفتیم جای اول که آقای مطهری در آنجا منتظرمان مانده بود. ایشان تا ما را دید گفت: کجا رفتید؟ دعوا کردید؟ گفتیم: دیدید که چه گفت. آقای مطهری گفت: ما این قدر در تهران از این حرف‌ها می‌شنویم، ولی هیچ اعتنایی نمی‌کنیم. ما درباره اتفاقاتی که افتاده بود، چیزی به ایشان نگفتیم.

بعد که به منزل رفتیم، یک نفر از شهربانی آمد و به ما گفت که باید به آنجا برویم. به شهربانی که رسیدیم، افسری آنجا بود که از شانس ما فردی مذهبی بود. با عصبانیت به ما گفت: چرا او را زدید؟ گفتیم: اخویمان را که روحانی است و می‌خواهد به مشهد برود، آوردیم که سوار ماشین این آقا کنیم، او به اخوی اهانت کرد و او را سوار نکرد و گفت: من آخوند سوار نمی‌کنم اگر آخوند سوار کنم، ماشینم چپ می کند.

ادامه نوشته

روایتی از بی قراری شهید صیاد شیرازی/در آرزوی شهادت

امیر سرتیپ غلامحسین دربندی از دوستان و همرزمان شهید سپهبد علی صیاد شیرازی است. او خاطره‌ای را از شهید صیاد شیرازی چنین نقل می‌کند:


روایتی از بی قراری شهید صیاد شیرازی/در آرزوی شهادت


شهید صیاد شیرازی کاروان‌هایی را برای شناسایی و آشنایی با مناطق مختلف عملیاتی در جنوب کشور، عازم این مناطق می‌کرد و خودش هم همراه آنان می‌رفت. این موضوع برای 10 سال بعد از جنگ است. آن موقع هنوز چیزی به اسم راهیان نور امروزی وجود نداشت. کاروان‌هایی که راه می‌انداخت خیلی عظیم بود. یک قطار دربست دانشجو از دانشگاه افسری؛ یعنی 750نفر؛ و برکت این حرکت عظیم شهید صیاد شیرازی یک سنت حسنه‌ای به جا گذاشت و تا به امروز هم ادامه دارد و گروه معارف جنگ، هر ساله دانشجویان دانشگاه ارتش را به این مناطق می‌برد.

هر موقع می‌خواستیم کاروانی برای بازدید مناطق جنوب راه بیندازیم، شهید صیاد شیرازی تاکید داشتند که حتما یکی از خانواده‌های شهدا هم همراه ما باشند. می‌گفتند این‌ها برکت سفر ما هستند. هر منطقه‌ای هم که می‌خواستیم برویم. خانواده یکی دو تن از شهدای آن منطقه عملیاتی را دعوت می‌کرد. در یکی از این حرکت‌ها فرزند شهید نیاکی همراه ما بود. فرزند "شهید سرلشگر سید مسعود منفرد نیاکی"(شهیدی که از دوستان نزدیک شهید صیاد بود) دو یا سه ماه قبل از شهادت صیاد شیرازی در یکی از همین سفرها در گفتگوی دوستانه‌ای که با صیاد داشت از او سوالی کرد. او گفت: "دیگر جنگ که تمام شده است. کاروان به این بزرگی را راه انداخته‌اید. یک قطار دربست دانشجو؛ آن وقت خودتان هم آمده‌اید تا این‌ها را ببرید منطقه که چه بشود؟ می‌توانستید این‌ها را به یکی از فرماندهان زیردستتان هم بسپارید. چرا خودتان با این مسئولیت بزگ نظامی همراه این کاروان شده‌اید؟"

شهید صیاد هم عادت داشت پاسخ‌های هوشمندانه‌ای بدهد. در جواب گفت: "من بی قرار شهادتم و این بی قراری من را آواره این کوه و بیابان کرده است..."

خاطره شهید همت

http://www.uploadtak.com/images/d7883_kj.jpg

بوی بهشت

http://s2.picofile.com/file/7909879993/a49_b.jpg

چشم هایت کو برادرم!


چشم هایت کو برادرم!
چی...؟چی...؟
فدایش کردی؟
برای چی؟برای کی؟
برای دفاع از ناموست!!؟
آه...،خوب شد که امروز دیگر نیستی.نیستی تا ببینی.
چی رو؟
هیچی...!!هیچی...!!



برچسب‌ها: تصوير چشم هايت کو برادرم, بهترين تصوير چشم هايت کو برادرم, جديدترين تصوير چشم هايت کو برادرم, دانلود تصوير چشم هايت کو برادرم, مشاهده جديد ترين تصوير چشم هايت کو برادر


شهیدی که برای حفظ معبر ، دهانش را پر از گِل کرده بود


ارسال شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ساعت  توسط گمنام

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)‌، میدان رزم حق علیه باطل بود، رزمندگان اسلام گاهی با صحنه‌های به یاد ماندنی مواجه می‌شدند که تمام فداکاری‌ها در آن صحنه‌ها ماندگار می‌شد، یکی از همین صحنه‌ها روایت رزمنده‌ای در کتاب سوره‌های ایثار است از شهیدی که دهان خود را پر از گِل کرد تا مبادا صدای ناله‌اش موجب لو رفتن معبر شود.



* دهانش را پر از گِل کرده بود تا معبر لو نرود

برای شروع عملیات «کربلای 4» به آبادان منتقل شدیم و به عنوان غوّاصان خط ‌شکن به خط دشمن زدیم؛ به هر ترتیبی بود خط دشمن را شکستیم و پاکسازی کردیم، وقتی برای آوردن مجروحان و شهدا وارد معبر شدیم، دیدیم که شهید «سعید حمیدی‌اصیل» هر دو پایش قطع شده و پیکر مطهرش در

ادامه نوشته

یه روز یه ترکه...

یه روز یه ترکه تو جبهه یه قایقی رو هدایت میکرد
باقایقش به جای امنی رسیده بود،خاک ایران...!
اما دید جوونمردی تو جای ناامنی،خاک عراق زخمی شده...
با اینکه میتونست برنگرده به قتلگاه ولی غیرتی که از مکتب عاشورا ومعرفتی که ازکمیل هایی که خونده بود،آموخته بود بهش این اجازه رو نداد...
برگشت به قتلگاه و باهمون جوونمرد آ.مهدی عروج کرد...
این ترکه کسی نبود جز شهید علیرضا تندرو
.........................

یه روز یه ترکه
میره سبزی فروشی تا کاهو بخره

عوض اینکه کاهوهای خوب را سوا کنه ، همه ی کاهو های نامرغوب را سوا میکنه و میخره
ازش می پرسند چرا اینکار را کردی میگه : صاحب سبزی فروشی پیرمرد فقیری هست
مردم همه ی کاهوهای خوب را میبرند و این کاهوها روی دست او میمانند و من بخاطر اینکه کمکی به او بکنم اینها را میخرم
اینها را هم میشود خورد

این ترکه کسی نبود جز عارف بزرگ
آقا سید علی قاضی تبریزی ره
.........................
یه روز یه ترکـــه میره جبهه
بعد از یه مدت فرمانده میشه
یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش
جواب میده کدوم داداشم؟
اینجا همه داداش من هستن
اون ترکـــه تا زنده بود جنگید و به داداش های شهیدش ملحق شد

اون ترکـــه کسی نبود جز
شهید مهدی باکری
.........................

یه روز یه ترکه خواست کتاب بنویسه
برای تالیف آن کتاب حدود چهل سال تحقیق و مطالعه کرد و بیش از ده هزار کتاب را تمام خواند و به حدود صد هزار کتاب، مراجعه مکرر داشت
او برای یافتن منابع و کاوش در کتاب خانه های هند، ترکیه، ایران، عراق و ...، سفرهای متعدد انجام داد و بالاخره یک کتاب یازده جلدی نوشت

این ترکه کسی نبود جز
علامه امینی و آن کتاب نیز همان الغدیر بود
.........................
یه روز یه ترکه داشته ذکر میگفته
در وسط ذکر هنوز تمام نشده بود که یک حوری بهشتی با جامی در دست از سمت راست او می آید و جام شراب بهشتی را تعارف میکند
اما چون ذکر هنوز تمام نشده بود ترکه به حوری اعتنا نمیکنه
حوری از سمت چپ میآید ولی بازهم ترکه اعتنا نمیکنه و حواسش را جمع ذکر حق تعالی میکند
تا اینکه حوری از نظر ناپدید میشه و ترکه بالاخره ذکر خدا را همانگونه که استادش گفته بود کامل میکنه
این ترکه کسی نبود جز علامه طباطبایی
.........................
یه روز یه ترکه وقتی میرفت جبهه هنوز عمو نشده بود!
رفت وسط میدان نبرد مثل ابراهیم(ع) که رفت وسط آتش!!!
رفت ولی برنگشت...
ولی بعد از رجعت پیکر نورانیش که بوی عطر مادر میداد،عمو شده بود...!
ولی نه فقط عموی برادرزاده خودش!!!!!!!!!
بلکه عموی معنوی مثل من هایی که هرگاه میرم مزار باصفاش هنوزم عطر مادرمون زهرا(س) رو احساس میکنم...آخه عمومون وقتی میرفت لباش به نام مادرش معطر بود.
این ترکه کسی نبود جز شهید خلیل رجبی

منبع:خادمین شهدای شلمچه

بالین حضرت

در برگشت از خط ، یکی از بسیجیان شیراز را دیدم. جوانی شانزده ساله که میگفت شغلش بنایی است هر دو دستش تیر خورده  بود. رو به او گفتم: تو خیلی توفیق داری که در راه خدا مجروح شدی .باید شکرگزار خداوند باشی.

او در جوابم گفت: من که کاری نکردم یکی از دوستانم مجروح شده بود ،بالای سرش رفتم. سرش را تکان دادم او گفت: به من دست نزن که سرم بر بالین حضرت است و بعد هم ارام به شهادت رسید.

شهید سید احمد رحیمی

سرباز امام زمان عج

منشی امیرالومنین

طلائیه گوشیه ای از حرم حضرت عباس


یکی از رزمندگان گروه تفحص شهدا نقل میکند:
ایام نوروز بود شب ولادت امام رضا (ع) مقر بچه های ۳۱ عاشورا جشن بود.

اخر برنامه ناگهان متوسل شدند به حضرت ابوالفضل (ع) مجلس باصفایی شد.

صبح بچه ها گفتند به نام اقا ابوالفضل (ع) برویم . گفتم روز ولادت امام رضا (ع) ؟!

گـفتـنـد :

دیشب مراسم مون حال داد امروز هم حتماً از اقا عیدی مون رو میگیریم .

نشستم پشت بیل...شهیدی پیدا کردیم .

اسمش << ابوالفضل خدایار >> بود . از گردان امام محمدباقر (ع) گروهان حبیب .

حسابی ذوق زده شدیم . به بچه ها گفتم :

اللهم عجل لولیک الفرج ...

اگر شهید دیگری به نام ابوالفضل پیدا شد طلائیه گوشه ای از حرم عباس است .

کار را دوباره شروع کردیم . چند بیل زدیم .

بچه ها ریختند داخل گودال ها و فریاد زدند یا ابوالفضل !

پریدم پایین . دیدم دست یکی از بچه ها یک دست بریده است .

از محلی که دست افتاده بود آب زده بود بیرون !

فکر کردیم اب قمقمه است . ولی قمقمه اش خشک خشک بود .

ارام ارام شهید را بیرون اوردیم . هویت پلاکش را استعلام کردیم اعلام کردند

(( ابوالفضل ابوالفضلی گردان امام محمد باقر(ع) گروهان حبیب ))

آخ طلائیه ...

راز کبوتری که خبر از شهید گمنام آورده بود


روایت تفحص/
راز کبوتری که خبر از شهید گمنام آورده بود

شهید محمودوند می‌گفت: در گرمای طاقت‌فرسای منطقه فکه، ناگهان دیدم یک کبوتر سفید و زیبا، بال و پر زنان آمد و روی چنگک بیل نشست. بعد هم شروع کرد به نوک زدن به بیل. همه با تعجب به این صحنه نگاه می‌کردیم.

خبرگزاری فارس: راز کبوتری که خبر از شهید گمنام آورده بود

 پس از روزهای جنگ، ایامی که تقریباً همه رزمنده‌ها به شهرهایشان بازگشتند، عده‌ای همچنان در بیایان‌های تفتیده جنوب ماندند. کارهای ناتمامی مانده بود که آنها را به خود می‌کشید. یافتن پیکرهای شهدایی که اکنون خانواده‌هایشان بیش از روزهای دفاع، منتظر بازگشت‌شان نشسته‌اند. چرا که دیگر رزمندگان، یا خودشان آمده‌اند یا پیکرهایشان، اما این لاله‌ها نه خودشان بازگشتند و نه ...؛ اینان اکنون در پی تقدیم هدیه‌ای برای مادران این مردان بودند. آن هم در روزها و شب‌هایی پی‌‌در‌پی.

ادامه نوشته

وقتی «دایی» با خدا عشق بازی می کرد


وقتی «دایی» با خدا عشق بازی می کرد

«ابوالفضل اسدی» به سال 1344 در اراک متولد شد و در هفتم شهریورماه 1366 در منطقه شلمچه پنجه بر بام عرش گرفت و بر بام آسمان منزل گرفت و او را به نام «دایی ابوالفضل» می شناختند.

وقتی «دایی» با خدا عشق بازی می کرد

زمان جنگ در هر مرخصی که به شهر می‌آمدیم، هر روز بعدازظهر بچه‌های جبهه در میدان مرکزی شهر اراک جمع می‌شدیم. یک روز دم‌ دمای غروب و اذان مغرب، دایی ابوالفضل به من گفت: بیا می‌خوام ببرمت یک‌جا کیف کنیم.

من اول فکر کردم می‌خواهیم برویم نماز جماعت. دنبالش راه افتادم بدون این‌که معنی حرفش را بفهمم.

به یک مغازة کبابی رفت و پنج شش سیخ کباب خرید. باز هم بدون این که حرفی بزنم دنبالش راه افتادم. به یکی از محله‌های فقیرنشین شهر رفتیم و در خانة محقری را زد. پیرمردی در را باز کرد. از احوال‌پرسی او مشخص بود که دایی ابوالفضل را می‌شناسد. با تعارف آن مرد وارد خانه که تمامش تشکیل شده بود از یک اتاق، شدیم.

پیرزنی در گوشه اتاق، و دو بچه حدود هفت و نه ساله عقب‌افتاده ذهنی هم در کناری بودند که با دیدن دایی به شور و شعف آمدند. بعد از این‌که کلی با آن بچه‌ها بازی کرد، دایی با دست خودش لقمه از نان و کباب درست می‌کرد و در دهان آن بچه‌ها می‌گذاشت و هی با کلمات شوخ آن ها را می‌خنداند. خلاصه، غذا دادن به بچه‌ها تمام شد و دایی از مادر بچه‌ها خواست لباس تمیز بدهد تا لباس بچه‌ها را عوض کند. بعد از عوض کردن، لباس‌های چرک را شست و بعد از آن با دادن مبلغی پول از اندک حقوقی که بابت جبهه بود(یعنی همان دو هزار تومان در ماه که همان روزگار هم از نصف حقوق یک کارگر که در شهر خود روزی هشت ساعت کار می‌کرد هم کم‌تر بود) به آن خانواده داد و از آن محل خارج شدیم و در تمام مدت که ما در آن مکان حضور داشتیم از زبان آن پیرمرد و پیرزن که انگار از غم و غصه دو فرزند عقب‌مانده‌شان به پیری زودرس مبتلا شده بودند به جز دعا در حق ایشان چیزی نشنیدم.

بعد از خروج از آن جا گفتم دایی چه‌کار کردى؟ گفت: به این می‌گن عشق‌بازی با خدا

یا مهدی ادرکنی

گرانترین هدیه یک شهید به مادرش!!!


كبري افشردي بهروز در گفت‌‌‌‌‌‌و‌گو با فارس در خصوص جايگاه و نقش مادر از ديدگاه سردار شهيد «حسن باقري» اظهار داشت: شهيد باقري معتقد بود مادر و زن در مظام آفرينش مقام معنوي بسيار والايي دارد و هميشه از من مي‌خواست برايش دعا كنم.


وي بيان داشت: بهترين و گران‌ترين هديه‌اي كه شهيد باقري به من داده، شهادتش در راه اسلام و دين است كه موجب فخر من در دنيا و آخرت شد.

مادر شهيد باقري گفت: او بسيار به من احترام مي‌گذاشت و هيچ زماني پيش نيامد كه از گفته‌ها و خواسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي من و پدرش سر‌پيچي كند.

افشردي با بيان اينكه آن طور كه بايد و شايد فرزندم را نشناختم، افزود: كساني كه در ۲۹ ماه جنگ در كنار وي بودند و با او كار كردند، غلامحسين را خوب شناختند كه گفتند او يك نابغه بود.

مادر شهيد باقري اظهار كرد: غلامحسين فرزند رئوف و مهربان و دلسوز خانواده بود كه براي ايجاد فضاي دوستي و يكرنگي در خانواده پيش‌قدم بود؛ و هر وقت مشكلي براي خواهر يا برادرش پيش مي‌آمد غلامحسين هميشه پيش قدم بود.

وي گفت: شهيد باقري همه چيز را از خدا مي‌دانست و همه كلامش توكل كردن بر خدا بود؛ مي‌گفت ما كاره‌اي نيستيم و تكيه كلامش هم آيه «و مارميت اذ رميت و لكن‌ الله رمي» بود.

مادر شهيد باقري خاطرنشان كرد: شهيد باقري به شدت علاقه‌مند به امام خميني (ره) بود و سفارش اصلي‌اش به ما اين بود كه مدافع ولايت باشيد.

التماس دعا

یا مهدی عج

خادم رزمندگان

ماه رمضان سال 66 بود در منطقه عملیاتی غرب کشور بودیم نیروهایی که در پادگان نبی اکرم (ص) حضور داشتند در حال آماده باش برای اعزام بودند. هوا بارانی بود و تمام اطراف چادر در اثر بارش باران گل آلود بود به طوری که راه رفتن بسیار مشکل بود و با هر گامی گل‌های زیادتری به کفش‌ها می‌چسبید و ما هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شدیم متوجه می‌شدیم کلیه ظروف غذای سحر شسته شده اطراف چادرها تمیز شده و حتی توالت صحرایی کاملاً پاکیزه است.


ماه مبارک رمضان در جبهه ها .....

 این موضوع همه را به تعجب وا می‌داشت که چه کسی این کارها را انجام می‌دهد! نهایتاً یک شب نخوابیدم تا متوجه شوم چه کسی این خدمت را به رزمندگان انجام می‌دهد! بعد از صرف سحر و اقامه نماز صبح که همه بخواب رفتند دیدم که روحانی گردان از خواب بیدار شد و به انجام کارهای فوق پرداخت و این‌گونه بود که خادم بچه‌های گردان شناسایی شد. وقتی متوجه شد که موضوع لو رفته گفت: من خاک پای رزمندگان اسلام هستم.


(راوی عبدالرضا همتی)

اونس با خدا


جانباز شهید سید مجتبی علمدار




ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت:این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است. ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان  نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرمان باشد.

سن سربازی


یه پسر بچه رو گرفتیم که ازش حرف بکشیم . آوردنش سنگر من . خیلی کم سن و سال بود

بهش گفتم: مگه سن سربازی توی ایران هجده سال تمام نیست؟

سرش را تکان داد. گفتم: تو که هنوز هجده سالت نشده

بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: شاید به خاطر جنگ ، امام خمینی کارش به جایی رسیده

که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازی رو کم کرده؟

جوابش خیلی من رو اذیت کردبا لحن فیلسوفانه ای گفت

 سن سربازی پایین نیومده ، سن عاشقی پایین اومده

اشکتو نبینم آقا...




عکس اول را در آورد:

این پسر اولم محسن است!

عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن:

این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت!

عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛

رفت بگوید این پسر سومم...

سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد…

امام(ره) گریه اش گرفته بود…

فوری عکس ها را جمع کرد زیر چادرش

و خیلی جدی گفت:

چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم…

مهمانان بهشتی


زخم های غربت


آخرین نفر


جدال عشق و تکلیف


فرمانده قلب ها


مردی از جنس خاک


شهید حسین دولتی

شهادت يک مرگ تحميلي نيست


يک انتخاب عاشقانه ست. . .

سر سفره عقد نشسته بوديم، عاقد که خطبه را خواند، صداي اذان بلند شد.

حسين برخاست، وضو گرفت و به نماز ايستاد، دوستم کنارم ايستاد و گفت:

اين مرد براي تو شوهر نمي شود!

متعجب و نگران پرسيدم: چرا؟

گفت: کسي که اين قدر به نماز و مسائل عبادي اش مقيد باشد

جايش توي اين دنيا نيست.

شهید حسین دولتی

عكس:جانبازی با 2000 ترکش در بدن


عكس:جانبازی با 2000 ترکش در بدن

مرا به سرد خانه شهر گیلانغرب انتقال دادند. آنجا چون حجم شهدا زیاد بود در همان اتاق مجاور سردخانه قرار دادند. یک لحظه احساس سرما کردم و چشمانم را بازکردم و دستم را تکان دادم‌ که پرستاری می‌بیند و می‌گوید او زنده است


*یک ساعت شهید شده بودم

در آن موقع من را به سرد خانه شهر گیلانغرب انتقال دادند و...

ادامه...

ادامه نوشته

همرزم آبدانانی شهيد چمران: فرماندهی فقط پیشوندی برای نام مصطفی بود / کاش دوران با مصطفی بودن تمام نم

همرزم آبدانانی شهيد چمران:
فرماندهی فقط پیشوندی برای نام مصطفی بود / کاش دوران با مصطفی بودن تمام نمی شد
چمران در لبنان در كنار امام موسي صدر «حركت محرومين» و «حركت امل» را پايه‌گذاري كرد كه پايه‌هاي تشكيل حزب‌الله امروز به شمار مي‌روند و در بازگشت به ايران نيز با تشكيل «ستاد جنگ‌هاي منظم و نامنظم» در كردستان و خوزستان نقش فعالي در روزهاي آغازين جنگ ايفا كرد.

ادامه...

ادامه نوشته

ناگفته های خواهر شهیدمحمد کرمی؛ نجات سرباز عراقی از میدان مین/ شهیدی که مصداق رحما بینهم و اشدا علی

ناگفته های خواهر شهیدمحمد کرمی؛
نجات سرباز عراقی از میدان مین/ شهیدی که مصداق رحما بینهم و اشدا علی الکفار بود
والدین نیروهای تحت فرمان محمد، برای سفارش فرزندانشان به درب منزل مان می آمدند، پدرمان از حرف های آنها تعجب و معمولا سکوت می کرد و راز فرماندهی او برایمان تا زنده بود پنهان ماند.

شهید محمد کرمی در تاریخ 1/1/42 در شهرک هزارانی در شهرستان آبدانان از توابع استان ایلام در خانواده ای مذهبی و ساده زیست دیده به دنیا گشود. محمد ...
ادامه...

ادامه نوشته

نشانی


دعای شهید

نشانی


عمليات  افطار با عطش

«فداي لب تشنه‌ات يا اباعبدالله»

خرمشهر كه آزاد شد، تازه رسيده بوديم سر جاي اولمان.‌ صدام توي خيلي از نقاط، تا پشت مرزهاي بين‌المللي عقب رانده شده بود. عمليات رمضان طراحي شد براي تعقيب و تنبيه متجاوز.

امام استراتژي خودش را اعلام كرد: «راه قدس از كربلا مي‌گذرد». عده‌اي از رزمنده‌ها كه لبنان رفته بودند، برگشتند و‌ آماده شدند براي رفتن به كربلا.

رزمنده‌ها بايد در دشتي صاف و مسطح به موازات خط مرزي طلاييه، كوشك، پاسگاه زيد كه در تيرماه، دماي هوايش به 50 درجه مي‌رسيد، ‌در شب بيست و يكم رمضان عمليات را شروع كنند.

شش كيلومتر پيش‌روي كرده بودند. به خاكريزي رسيدند كه طول آن به موازات مرز بين‌المللي بود، اما پشت خاكريز هيچ مدافعي نبود. از خاكريز كه عبور كردند، با فاصله‌اي كم به خاكريز ديگري رسيدند. حالا سمت چپ و راست آنها هم خاكريز بود،‌ خاكريز‌هاي سه متري؛‌ خاكريزهايي كه با عكس هوايي مشخص شد به طول سه كيلومتر در سه كيلومتر به شكل مثلث پي در پي و در امتداد مرز، كنار هم قرار گرفته‌اند كه داخل آن با خاكريزهاي كوچك و بزرگ، منظم و غير منظم مثلثي پر شده.

قمقمه بچه‌ها خالي شده بود، وقت سحر بايد خودشان را براي روزه بيست و يكم آماده مي‌كردند. با بالا آمدن خورشيد، طاقت خيلي‌ها ديگر تمام شده بود. توپخانه دشمن از همه طرف آتش مي‌ريخت و رزمنده ها هم توي خاكريزها گم شده بودند.

بعضي وقت‌ها ديد كور مي‌شد، آنقدر كه باد‌هاي شديد، ماسه‌ها را بر صورت‌ها  مي‌كوبيد، دهان روزه همه بچه‌ها پر شده بود از رمل و ماسه.

آنقدر توي آن دشت تانك زياد بود كه هر گلوله تانك، سهم يك بسيجي تشنه مي‌شد. بچه‌ها هم تانك و نفربر آنقدر زدند كه بعدها عمليات رمضان به «شكار تانك» معروف شد، اما...

گرما، عطش، بادهاي سوزان،‌ ماسه و رمل‌هاي معلق در آسمان،‌ تجهيزات سنگين و كاليبرها و گلوله‌هاي تانك دشمن امانشان را بريده بود.

خيلي خون از مجروحين رفته بود. عطش هم غالب شده بود و  آنها گوشه كنار خاكريزها به زمين مي‌خوردند. حالا ديگر توي راه برگشت، رزمنده‌ها با خستگي و عطش فراوان، با صورت كنار مجروحين به زمين مي‌خوردند و...

لبخند های پشت خاکریز:



بره گمشده عباس

از شانس بد آن شب فرمانده گردان برای این که آمادگی ما را بسنجد، یک خشم شب جانانه راه انداخت. با اولین شلیک، خان دایی و آقا بزرگ و پدر یا مش بابا مثل عقرب زده ها پریدند و شروع به داد و هوار کشیدن و یا حسین و یا ابوالفضل به دادمان برس، کردن.

لابه لای بچه ضجه می زدند و سینه خیز می رفتند و امام حسین را به کمک می طلبیدند. این وسط بره نازنازی یکی از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود و پشت سرش می دوید و بع بع می کرد. دیگر مرده بودیم از خنده.

فرمانده فریاد زد: «از جلو نظام!» سه پیرمرد بلند فریاد زدند: «حاضر!» و بره گفت: «بع! بع!» گردان ترکید. فرمانده که از دست بره مستأصل شده بود دق دلش را سر ما خالی کرد: بشین، پاشو، بخیز!

!فکه دیگر جای من نیست

یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف «عباس صابری» هجوم بردیم و بنا بر رسمی که داشتیم، ذست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی شد. بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.

بچه ها در حالی که می خندیدند به عباس صابری گفتند:

ــ بیچاره شهیده تا دید می خواهیم تو رو کنارش خاک کنیم، گفت: فکه دیگه جای من نیست، باید برم جایی دیگه برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودشو نشون بده....

http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/3107/9320694-b.jpg

مثل حضرت علی اصغر

چند روز از کربلای 10 گذشته بود. ماووت بودیم. خط سوم جبهه توی سنگر های دیده بانی. می خواستم برم خط مقدم. با همه خداحافظی کردم. محمد تقی نبود. کنار رودخانه پیداش کردم. داشت با خودش زمزمه می کرد. اشکاشو پاک کردم و گفتم: غیور التماس دعا! چی می خوانی؟

گفت: دارم روضه ی حضرت علی اصغر(ع) می خونم، چون مثل حضرت علی اصغر(ع) شهید می شم.  گفتم: تو رو که خط مقدم نمی برن. گفت: من همین جا شهید می شم نه خط مقدم .

خنده ام گرفت، گفتم: اینجا خط سومه، گلوله نمی آید. باز هم حرف خودش رو زد. بعدش هم صحنه ی شهادتش رو تعریف کرد.

دو سه روز بعد شهید شد. همانطور که گفته بود. ترکش گلوله گلویش را برید.

راوی: برادر خرسند

شهید زین الدین به روایت همسر

خودش که اهل چیز نو خریدن نبود، نه برای من نه برای خودش. یکبار من و خواهرش پیراهن و شلوار برایش خریدیم. توی خانه لباس ها را پوشید و رفت. وقتی برگشت، دوباره همان لباس سپاه تنش بود.گفت: "یکی از دوستانم میخواست داماد بشود، لباس نو نداشت. دادم به او."

و منهم من ینتظر

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى‏ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُواْ تَبْدِيلاً (احزاب 23)

 از میان مؤمنان مردانى هستند كه آنچه را با خداوند پیمان بسته بودند صادقانه وفا كردند (و خود را آماده‏ى جهاد نمودند)، برخى از آنان پیمانشان را عمل كردند (و به شهادت رسیدند) و بعضى دیگر در انتظار (شهادت) هستند، و هرگز (عقیده و پیمان خود را) تغییر ندادند.

 

" و منهم من ینتظر" مصداق کسانی است که عاشقانه در راه خدا و برای رضای او پیکار کردند ولی به شهادت نرسیدند.جهاد اینان بسی دشوارتر است که بعد از سال ها در این دنیای پر فریب و ریاکار تن به چرک گناه آلوده نکرده و در انتظار وعده خداوند هستند و هیچ گاه عهد خود را زیر پا نگذاشته اند...

کسانی که عباس(ع) را سرمشق خود قرار دادند و جانبازی نمودند  ...

جانباز...

جانباز... همان کسی است که گلزخم های تن خاکی اش،در قیامت،شهادت به عشق او می دهند...

تجلی همان عشقی که روزی فرهاد را تیشه بدست روانه بیستون کرد او را راهی میدان جهاد کرده است...

و اینک با گذشت سالها،مرارت های روزگار را به دوش می کشند...

و صبر اینان از این جهت مثال زدنی است که کاری زینبی کردند!

با سرفه های مداوم،با تن نحیف،با زخم بستر،با پای مصنوعی،با صندلی چرخدار،با داروهای شیمی درمانی،با....می سازند و خم به ابرو نمی آورند.

عباس(ع)مرد میدان جانبازی بود و اینک اینان پیرو عباس اند و شاگرد صبر زینب(س)..

آنان که رفتند(من قضی نحبه) کاری حسینی کردند و اینان (من ینتظر) عباس گونه جنگیدند و از صبوری زینب(س) آموختند...

و ما در کشاکش میدان بلا حیران مانده ایم!!!!

زینب کدام سو است؟؟؟  مبادا یزیدی شویم !!!

پس وای بر نفس من

اگر....

بسم رب الشهداء و الصدیقین

ارسال در تاریخ پانزدهم فروردین 1392 توسط مرتضی
 در اهواز مسئول انتقال شهدا بودم.یک روز پیرمردی مراجعه کرد وگفت:فرزندم شهید شده ودر اینجاست .باتعجب سراغ لیست شهدا رفتم .اما هرچه گشتیم مشخصات پسر اونبود.پیرمرد اصرار می کرد که آمده تا پسرش رابا خودش ببرد!من هرچه می گفتم که چنین مشخصاتی در میان شهدا نداریم بی فایده بود.پیرمرد مرتب اصرار می کرد.یادم افتاد چند شهید گمنام در مقر داریم .نا خوداآگاه پیرمرد را به کنار شهدای گمنام بردم .شش شهید رادید اما واکنشی نشان نداد.اما با دیدن شهید هفتم جلو آمد فریاد زد:الله اکبر...این فرزند من است.بعد هم اورا در آغوش کشید پسرش را صدا می کرد.اما این شهید هیچ عامل مشخصه ای نداشت !نه پلاک،نه کارت ونه...پیرمرد گفت:عزیزان ،این پسر من است می خواهم اورا با خودم به شهرمان ببرم .

تشییع پیکر شهید دکتر شهریاری (عکس)

از خدا خواستم خودش ما راکمک کند.با دقت یکبار دیگر نگاه کردم.در میان بقایای پیکر شهید تکه های لباس ویک کمربند بود.کمربند پر از گل بود.نا امید نشدم باید نشانه ای پیدا میکردم روی لباس هیچ نشانه ای نبود به سراغ کمربند رفتم .آن را برداشتم   وشستم.چیز خاصی روی آن نبود.بیشتر دقت کردم.ناگهان آثار چند حرف انگلیسی نمایان شد.چهار بار کلمه  mکنار هم نوشته شده بود این یعنی اسم شهید که پدرش ساعتی پیش برای ما گفته بود:میر محمد مصطفی موسوی .پدرش این نشانه را هم گفته بوداین که پسرش اسم خود را اینگونه می نوشته با لطف خدا وتلاش بسیار فهمیدیم این حروف را خود شهید نوشته.وما خوشحال از اینکه این شهید گمنام به آغوش خانواد اش باز گشته .پیکر شهید رابا گلاب شستیم ودر پارچه سفیدی قرار دادیم وروز بعد هم به سوی مشهد فرستادیم .اما این پدر ازکجا می دانست که فرزندش پیش ماست